Friends ( 29 )
ArAsH PoOYaN
arashk2
گلزار
golzar68
shaghayegh kordoghly
jirjira...
mohammad mydonya
mydonya
meliisa s
meliisa
lida kian
nilya
امیرحسین تمبرچی
amir360
محمد سيف
mdsf
sofia javaheri
sara1
adrena RAD
adrena
ک  م
2495m
salar5
faegheh pedram
faeghe
yasi yasmangula
2khmal
shila
shilajon
ARAJIF ***
arajif
roya  raper
joojo
atefeh
ati16
roya m
royaa
kiara zzzz
kiara
raheheh ghahremani nia
roshanak
reza
jerjis
niloofar ....
duff
شیوا فیروزی
golii
niloofar ???
duuf
nazila69
sara ....
sara000...
samira Kiwi
kiwi
lili Zzzzzz
masssie
درباره erfan1984
music morede alagheye man rap va pop ast az shologhi badam miyad ..... makaroni ro kheli dos daram ...... asheghe sedaghat hastam....... ketab ziyad mikhonam albate tarikhi..... daneshjo hastam sale akharam..... divone var shadmehrooo dos daram......
  • نام کامل: erfan solati
  • جنسیت: مذکر
  • تاریخ تولد: آبان 29 , 1363
  • محل سکونت: (bandar abass)
  • وضعیت: مجرد
  • سرگرمی: ps3
  • تخصص: khanandegi
  • شغل: daneshjo felan
  • وب سایت یا بلاگ: http://erfan1984.webzzz.com
  • ای دی یاهو مسنجر: erfan_kiss1984
  • من دوست دارم: hamishe shad va khandoon basham
  • موسیقی مورد علاقه: rap...pop...metalll....va karaye azizam shadmehr aghili
  • فیلم های مورد علاقه: tanz
  • کتاب های مورد علاقه: tarikhi....ravanshenasi
  • غذاهای مورد علاقه: makarooni....fast foood
  • مکانهای مورد علاقه: daryaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
  • رنگ چشم: ghahveiii roooshan
  • رنگ مو: meshki
  • قد: 178
  • وزن: 57
  • دست چپ یا راست درست: rast
  • موی بلند یا کوتاه: motevased
  • بهترین مدل لباس: esport
  • ضعف شما: nadaram
  • [More about me]
دفتر مهمان ( 84 )

golzar68

سلااااااام

Nov 29 ,2008

shokolateshiri

نمیدانم چرا هنوز هستم
نمیدانم برای کی هستم
نمیدانم با کدامین بهانه هست
شاید برای پیدا کردن خود هستم
من کی هستم؟
با آه دل و سوز جان وبلاگم را به روز کردم
آمدم تا تو را به این میخانه دعوت کنم
منتظر حضورت هستم
زیبا نویسی دل نویسی
بیا دلنوشته ای برای این عاشق ره گم کرده هم بنوبس
منتظرت هستم
فراموشم نکن ای دوست
منتظرتم

Oct 21 ,2008

raddiba

اي صميمي
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يک برگ
يا شکفتن يک گل
يا پريدن يک پرنده ديد
ما در حجم کوچک خود رسوب مي کنيم
آيا شود که باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوقهاي زرد پست
سنگين
زغمنامه هاي زمانه نباشند؟
در سرزميني که عشق آهني ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم
باغبان مفلوک چه هديه اي دارد ؟
پرندگان
از شاخه هاي خشک پرواز مي کنند
آن مرد زرد پوش
که تنها و بي وقفه گام مي زند
با کوچه هاي " ورود ممنوع "
با خانه هاي " به اجاره داده مي شود "
چه خواهد کرد
سرزميني را که دوستش مي داريم ؟
پرندگان همه خيس اند
و گفتگويي از پريدن نيست
در سرزمين ما
پرندگان همه خيس اند
در سرزميني که عشق کاغذي ست
انتظار معجزه را بعيد مي دانم

Oct 17 ,2008

S0r0ush

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبو

Oct 15 ,2008

nikta

salam chetori doste ham sene man

Oct 13 ,2008

lutus

salam.akharesh nagofti chize yani chi?

Oct 03 ,2008

serendipiti2

dar en zamine man iso 9000 daram azizam

Oct 02 ,2008

زبان ها: English | فارسی
webzzz WEBzzz.com - cc Content on this site is licensed under a Creative Commons Public Domain License